فراتر از هر آرامشی که در جهان میشناسم
گام به گام پله به پله بالاتر میریم اگه بارهای سنگین بیهوده رو بزاریم زمین! آرام نوشت: سبُک که بشیم راحت اوج میگیریم! بـگـو کـه در پـشـت ایـن وجـود ابـری خـودتـــــ پـنـهـانـی! آرام نوشت: قـطـره قـطـره بـر وجـود خـسـتـه ام بــبــار! منی که گم میشم در هیاهوها منی که همرنگ این جماعتها میشم منی که از خودم میترسم و چشم به تو دارم که دستمو رها نکنی منی که..... نزار از تو دور بشم در این روزهای بندگان نزدیکت منِ دورُ نگاه کن بیا به سمت من پاهایم در این دنیای آلوده گیر کرده زنجیرهام داره ضخیمتر و بیشتر میشه دارم از خودم نااميد ميشم همه اميدم تويي میترسم.... ميترسم.... مواظبم باش....!! آرام نوشت: هی خودم! چـند درصـد خـودت هستی؟!!!!! چــــــــــــــــــــــاه این پست به حرمت اشک عزیزی که بخاطر اين نوشته بر غربت امــير تنهای کوچه های بی وفای کوفه ریخت؛ حذف شد! غـربـــت را دل عـلـــــــي ميداند چه در چاه ميگفت كه دل چاه آب ميشد! از خدا براي خودم محبت همراه با معرفت طلب ميكنم! پـس مـعـجـزه ی زیـبـای تـمـدن شـمـا ایـن بـوده اسـت! عـــــــــشـــــــــق را کـاری پـیـش پـا افـتـاده کــرده ایـد. بارناو سرخ و سیاه(استاندال) جـای خـیلی چـیزا تو زنـدگـی من خـالیه و جـای تـو از همه خـالی تر! آرام نوشت۱: مگه قرار نبود، مگه قرار نيست جبران نداشته هام باشي پس جبران كن! طبیعت به بهار رسید من به دلتنگی! روزهای رفته و جاهای خالی به روی خودم نمیآرم ولی به روی دلم خیلی! روزهایی که در گلو مانده و پایین نمیروند به زور هم شده قورتشان بده تا جا برای روزای جدید باز بشه. بهار مي آيد سراغ دلهاي پژمرده ي ما طبيعت هرسال در بهار تازه مي شود و ما هر سال در بهار كهنه يكسال سنمان بالا ميرود و يكسال از عمرمان پايين مي آيد و ما مانده ايم كه با هستي مان چه كنيم؟!!! و هي نزديك و نزديكتر ميشيم به مرگ.... و من دلتنگم براي خودم و زندگي خودم كه دنيا را از نگاهي كه بايد نديده ام و آن طور كه بايد حس نكرده ام و آن طور كه بايد لمس نكرده ام و آن طور كه بايد نزيسته ام! چقد اندیشه ام، نگاهم، وجودم، محتاج تازگيست! اين تو و اين روزهاي در پيش رو! اين تو و لحظه هايي كه بايد با دستهاي خودت رنگشان كني. آرام نوشت۱: نگذار روح ملکوتی ام، روح از جنس خودت غرق شود در گردش سال و ماه اين دنيا! آرام نوشت ۲: و برايمان بهترينها را مقدر كن از همه چيز در لحظه لحظه هاي اين سال و همه سال! آرام نوشت ۳: وجودتان هميشه بهاري! حميد مصدق چقد زيبا گفته: تو گل سرخ منی تو گل یاسمنی تو چنان شبنم پاک سحری؟ - نه! از آن پاکتری. تو بهاری؟ - نه، - بهاران از توست. از تو می گیرد وام، هر بهار اینهمه زیبایی را. هوس باغ و بهارانم نیست آدما تورو میبرن به عرش بعد با ی چیز کوچیک ولت میکنن تا طوری با مخ زمین بخوری که چندین کیلومتر در فرش فرو بری. آرام نوشت: ان العزت لله جمیعا! این همه سال! این همه غبار! چیزی از من پیدا نیست! آرام نوشت: دم مسیحا میخواهم و آب حیات! 





ای بهین باغ و بهارانم تو!




